نخستین مجموعه غزل - چاپ١٣٨١
پشت جلد
دو غزل از این مجموعه:
یادت که میکنم بدنم سرخ می شود
یکباره بندبند تنم سرخ می شود
وقتی مقابلت بنشینم شراب هیچ
حتا بزاق دردهنم سرخ می شود
هر بار صورتم به توازاینکه لحظه ای
یک زنگ مختصر بزنم سرخ می شود
می خواهم ازتو دل بکنم،ها نمی شود
آنک غرور لاف زنم سرخ می شود
دیریست هم غریوصدایم سیاه کوه
ازنعره های کوهکنم سرخ می شود
چیزی بگو عزیزکه با یک کلام تو
رنگ سیاه پیرهنم سرخ می شود
*******************************
مازندران بدون نگاهت جهنم است
نوروز بی حضور تو مثل محرم است
یک لحظه درخطوط خیالم نشست و رفت
تنها فرشته ای که شبیه به آدم است
دیوانه ی نگاه تو هستم به یا علی
برگرد،هرچه راکه بخواهی فراهم است
من خود که هیچ بادل تنگم چه می کنی؟
با این دلی که مملو ازرنج و ماتم است
ای دوست تاب گریه ندارند بیش ازاین
چشمان خیس من که مه آلودومبهم است
عشق است وحی مطلقه، رازی که شاعران
این روزها میان غزلهایشان کم است
دومین مجموعه غزل - چاپ ١٣٨۴
پشت جلد
دو غزل از این مجموعه:
روزها از غم تنهایی خود لبریزم
وشبانگاه در آغوش تو می آمیزم
خیره برچشم توسخت است که چون خورشیدی
من که از خلسه ی چشمان تو می پرهیزم
قاصدک ها همه از بی خبری سرشارند
دیرسا لی است که من سرد و ملال انگیزم
آب کن برف مرا ای که پر از گرمایی
آب کن کوه یخم را که زجا برخیزم
خوش به حالت که دل انگیزتر از بارانی
آه از من که گرفتار از پاییزم
باز اگر قسمتم این بود که جاری باشم
مثل یک رود به دریای شما می ریزم
******************************
تو را دلواپسم آری "تو را من چشم درراهم"
چنین می گفت پیوسته ضمیر ناخود آگاهم
ازاین پس آفتاب و آسمان ارزانی ات باشد
من آن ظلمت نشینیی هزاران ساله می خواهم
نمی خواهم از این پس کاروانی بگذرد ازمن
زلیخا خواست اینگونه که من پیوسته درچاهم
برادرهای مزدورم به من ایمان نیاوردند
پدر بی اعتماد از گریه های گاه و بی گاهم
نه دیگر خواب گنگ گاوها تکرار خواهد شد
نه یو سف باز می گوید به کس تعبیر آن را هم
پدردور از زلیخا خواستم من نیز بعد از این
دو چشمان پدررا تا قیامت کور می خواهم
سومین مجموعه غزل - چاپ ١٣٨۵
پشت جلد
غزلی از این مجموعه:
وقتی که با نگاه تو درگیر می شوم گویی اسیر چرخش شمشیر می شوم گویی زمین به دورسرم چرخ می زند هی چرخ می زند وزمینگیر می شوم چون برکه ای که ماه ندارد درون خویش تا پر شوم ز ماهِ تو تبخیر می شوم بی آنکه با خبر بشوم از گذشت عمر در گیرودار عاشقی ات پیر می شوم مرداب هیچ وقت به دریا نمی رسد آگاه باش، با تو سرازیر می شوم تاثیر عشق توست دراین شعرها که من یک روزهمردیف مشاهیر می شوم
چهارمین مجموعه غزل
پشت جلد
غزلی از این مجموعه:
فصلی که گل به بارنیارد بهارنیست
مرداب بوگرفته که چون جویبار نیست
اسب برهــنه باک ندارد زهــر ســـوار
مردی که زین به اسب ببندد سوارنیست!
این دشت گرمسیر عرق ریزبی درخت
تسکیــــن دردهای دل بیــــقرار نیست
دلبسته ام به خاطره های جوانی ام
این روزهای تلخ گذر روزگار نیست
گاهی برای من چقدر دردآور است
وقتی درخت هست ولی سایه سارنیست
حتا بلوط باغ تو بودن غنیمت است
تنها انیس چهره ی سرخَت انارنیست
خوش خط وخال پیچش با پونه آشنا
این نیش آتشین تو کمتر زمار نیست
زهر تو عاشقانه جگر سوز می شود
اینگونه ذره ذره تکیدن شعار نیست
